شعر
غزل اول:
ای که داری در جهان پست ومقام وجاه را دیده بگشا ونگر از سرگذشت شاه را
بود آن شاهی که از قدرت چو کوهی استوار گشت آن کو همچون کاه وباد برد آن کاه را
سعی کن تا حق مظلومی نگردد پایمال مانده گردد در درون سینه او آه را
چه مکن در راه مخلوق خدا ای با خرد گر خدا خواهد خود افتی در درون چاه را
دیدی آن پیر خمین که میزدش او حرف حق کرد تبعیدش به غربت آن شه گمراه را
چند سالی بود غربت پیشه خود صبر کرد با خدا نالید با قلبی زحق آگاه را
ای بسا اندر حریم حضرت مولا علی کرد با حال تضرع روبرو درگاه را
تا زمینه شد مساعد تا بیاید در وطن بست بر روی خمین چند روزی راه را
بست راه وبا خیال خام خود کرد این گمان می تواند کرد محو آثار روی ماه را
لیکن آمد دروطن پیر خمین مانند شیر شیر سان آمد فراری داد آن روباه را
پامکن بیش از گلیم خود دراز ای حیدری چون نداری دانشی پس گو سخن کوتاه را
غزل دوم
فجر است وسپیده بر افق جلوه کند وقت است که دل وجان همه زنده کند
نوری ز افق که روح الله دارد دارد دم عیسوی که روح تازه کند
پیچیده نسیم مردی از سوی خدا آهنگ خوش رهایی آوازه کند
دلها زمی فتح وظفر مست کند لطفی است که این دلبر فرزانه کند
مردی زتبار صبح وصل است ورها دستان به هم ورها زبیگانه کند
گیسوی بلند پرچم عزت را تابی دهد وبه عالم آوازه کند
هنگامه صبح است وتماشا آیید صبحی که شب سیاه برچیده کند
هنگام شکفتن است تحمل باید بلبل زوصال نوای مستانه کند